ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او - شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود - بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
ریشه در خاک - فریدون مشیری
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خارخار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیانکن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است.
تو را با برگبرگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بیرحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونههای سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکندهست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدرورد خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
امید روشنائی گر چه در این تیرهگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر میافشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح میخوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است اما چه سود حاصل گلهای پرپر است - شعری از بیداد
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود، حاصل گلهای پرپر است!
شرم از نگاه بلبل بیدل نمیکنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است؟!
از آن زمان که آیینهگردان شب شُدید
آیینه دل از دَم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروز زندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی ز چنگ شوم زمان، مرگ میچکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار، وصله ناجور فصلهاست
وقتی تبر، مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت، طناب دار
بر صدر مینشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مُصور است
وقتی که نوح، کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار، معجزه یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانهها
امروز، شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعرِ تر، ای بیخبر ز درد!
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است!
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان، بُرندهتر از تیغ خنجر است
این تختهپارهها که با آن چنگ میزنید
تهماندههای زورق بر خون شناور است
حرص جهان مزن که در این عهد بیثبات
روز نخست، موعد مرگت مقرر است
هرگز حدیث درد به پایان نمیرسد
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است
اما هوای شور رجز در قلم گرفت
سردار مثنوی به کف خود، عَلَم گرفت
در عرصه ستیز، رجزخوان حق شدم
بر فرق شام تیره، عمود فلق شدم
مغموم و دلشکسته و رنجور و خستهام
در ژرفنای درد عمیقی نشستهام
پاییز بیکسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دوپهلو سرودهام
من ریزهخوار سفره ناکس نبودهام
من وامدار حکمت اسرارم ای عزیز!
من در طریق حیدر کرّارم ای عزیز!
من از دیار بیهقم، از نسل سربهدار
شمشیر آبدیده میدان کارزار
ای بیستون فاجعه، فرهاد میشوم
قبضه به دست تیشه فریاد میشوم
تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم
رازی هزار از پس پرده عیان کنم
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود
گوش فلک ز ناله «بیداد» کر شود
در شهر هر چه مینگرم غیر درد نیست
حتی به شاخ خشک دلم برگ زرد نیست
اینجا نفس به حنجره انگار میشود
با صد زبان به کفر من اقرار میشود
با هر اذان صبح به گلدستههای شهر
هر روز دیو فاجهه بیدار میشود
اینجا ز خوف خشم خدا در دل زمین
دیوار خانه روی تو آوار میشود
با ازدحام این همه شمشیر تشنه لب
هر روز روز واقعه تکرار میشود
نذری، آن هم در کانادا، وای بر من!
باید به حال ملتی که این گونه برای یک پرس غذای مجانی از سر و کول هم بالا میروند فغان زد!
اگر هم چیزی پشت نذری دادن بوده، برای کمک به مستمندان بوده. دیگر تو این دوره زمانه با این همه سازمان خیریه احتیاجی به تظاهر به خوبی آن هم در یک روز خاص با پخش خورشت نذزی نیست.
اگر نیت کمک کردن به دیگران را داری که راه زیاد هست. اگر هم که تنها برای نمایش و مکارهگری هست که به کارت ادامه بده!
اگر هم چیزی پشت نذری دادن بوده، برای کمک به مستمندان بوده. دیگر تو این دوره زمانه با این همه سازمان خیریه احتیاجی به تظاهر به خوبی آن هم در یک روز خاص با پخش خورشت نذزی نیست.
اگر نیت کمک کردن به دیگران را داری که راه زیاد هست. اگر هم که تنها برای نمایش و مکارهگری هست که به کارت ادامه بده!
تفاوت است بین انسان و حیوان! مسیولیت پذیری و سخن رانی!
عزیز نسین بسیار زیبا این را گفته است. انسان نه تنها در قبال گفتههایش مسیول است. بلکه در قبال ناگفتههایش هم مسیول است. اگر چیزی میبینی و نمیگویی در قبال دیگران مسیولی.
اگر در این روزهای ایران میبینی که ظلم و جنایت میشود و به زبان نمیآوری، در قبال این مردم و زمانه مسیولی. شاید نفع میبری از نگفتن، یا ترس داری و یا ...
مهم نیست که چه دلیلش باشد، بدان که شریک این بیداد و ظلمی هستی که میدانی و در برابرش نمیایستی. بخواهی راهش را پیدا میکنی. ننشین!
«احیای دیانت زرتشتی و افزایش شمار پیروان این دین در اقلیم کردستان»
دین زرتشت را یکی از قدیمیترین دینها خواند و گفت، آیین زرتشتی، علاوه بر اینکه دین زندگی و آبادانی است، ما را به گفتار و کردار و پندار نیک فرا میخواند.
هفته گذشته مریوان نقشبندی سخنگوی وزارت اوقاف و امورات دینی حکومت اقلیم کردستان، اعلام کرد که رزتشتیهای کردستان به صورت رسمی از وزارت اوقاف حکومت اقلیم درخواست کردهاند که نمایندهای در آن وزارتخانه داشته باشند و مکانهای مذهبیشان در کردستان نیز دوباره برای عبادت و انجام امورات مذهبی بازگشایی و مرمت شود.
اجرای نمادین سر بریدن در مسجدی در کانادا برای بچهها
در این ویدیویی که میبینید در قسمتی از اجرای تیاتر بچهگانه، یکی از بچهها را میبینید که با شمشیری غیر واقعی سر دیگری را میزند. فکرش را بکنید که چنین عملی جلوی این همه بچه چه تاثیری بر روی آنها خواهد گذاشت. در پس ذهنشان خواهد نشست که سر بریدن کاری بوده که با ما (نیاکان آنها) کردند و اگر وقتی من هم دستم برسد باید با دشمنم بکنم. حالا بماند که چرا در کانادا امکان اجرای چنین مراسمی داده میشود و آیا اینها هستند که باعث میشوند تروریستهایی از بین این بچهها پرورش پیدا کند و به خاورمیانه برای جنگ با دشمن بروند یا نه؟
اشتراک در:
پستها (Atom)